عمر
این روزها حول و حوش روز تولدم، وارد 25 سالگی می شم. از وقتی که از بیست سالگی گذشتم دیگه پیر شدن را حس میکنم. و شاید نزدیک شدن به پایان را، با این که دوستی این همراه همیشگی کاری به سن و سال نداره و انگار من اونقدر بزرگ شدم که نزدیکی اون رو می فهمم. با هر توجیه و تفسیری که باشه، این باعث میشه بیشتر به چیزایی که همراهمه فکر کنم. شدید و پر شتاب گویی می خواهد تنها به امید او امیدوار باشی
به قول خیام
این غافله عمر عجب میگذرد
یا به قول شهریار
شباب عمر عجب با شتاب مي گذرد*** بدين شتاب خدايا شباب مي گذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقي***شتاب کن که جهان با شتاب ميگذرد
به چشم خود گذر عمر خويش مي بينم***نشستهام لب جوئي و آب ميگذرد
۲ نظر:
khoda nakoneh be payan nazdik shi. man fek mikonam har daheyi az zendegi bara khodesh tazegiha va ghashangihayi dare ke too dahehaye ghabl naboode, hata daheye 7. man o to hanooz be nesfeye daheye sevom ham naresidim, pas hanooz kheili moondeh...
تولدتون مبارک !! گاهی بهتره که آدم بزرگ میشه! من شنیدم لذتی که آدم تو دوران پختگی می بره هیچ موقع تو سنین پایین نمی بره.خلاصه خیلی مبارکه
ارسال یک نظر