۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

"هم"

از همون بچگی، وقتی تو خیابان ها، این ور و اون ور، پرسه می زدم. حالا تنها یا با دوست و آشنا، اون همه آدم، با قیافه و تیپهای معمولی و عجیب و غریب، را که می دیدم. کلی در موردشون فکر می کردم. که کجا زندگی میکنن. مادر بزرگ، پدر بزرگ، خاله، عمو و خیلی کسا و چیزای دیگشون، چه شکل و حالتی دارن. دلم می خواست بدونم اونام در مورد همه ی آشناهای برای من نا آشناشون همین جوری مثل من فکر می کنن. بعد بدون اینکه بخوام، خودم و جای اونا می دیدم و بد جوری احساس تنهایی می کردم. چون فکر می کردم دیگه توی این جای جدید هیچ کس آشنا نیست. مدتی طول کشید تا بفهمم که اگه جای هر کدوم از اون آدما بودم، خوب همه ی دور و وری ها رو می شناختم.

دیگه می خواستم بدونم، چند تا از این آدمها زندگی خوبی دارن، دلشون خوش و به قول مردم گفتنی، خوشبختن. انگار می خواستم بدونم این حرفا و کلمات یعنی چی، آدما چه جوری این چیزارو احساس می کنن. زیاد طول نکشید که فکر کردم. شاید همه ی این احساس ها و کلمات از "هم" شروع میشه. همونی که توی همدمی، همدیگه، همراهی، همدردی، همفکری و ... آرام و بی صدا بدون این که کسی متوجه بودنش بشه، هست.

۲ نظر:

B. گفت...

همدیگه، همدمی، همراهی، همفکری...چقدر قشنگند.

ناشناس گفت...

آخی تصورتون کردم که کوچک بودین خیلی بامزه بود. من هم کلی کلمه هایی که هم داره دوست دارم. هم سر هم دل هم رزم هم نورد ... همه شون قشنگند