امیر می گفت
هفته ی پیش مدیسون بودیم. خیلی جای آروم و قشنگی بود حداقل در این فصل، پر از زمین های گلف و با یک دریاچه ی قشنگ که از محوطه دانشگاه میتونستی ببینیش. منزل یکی از اقوام بنفش بودیم. این آشنا دوستی داشت که همسرش امریکایی بود،مردی با قد کوتاه، موهای مشکی، خوش صحبت، آرام و دوست داشتنی. امیر پسرشون،جوونی با مو های مشکی و کوتاه و قد متوسط، کارش سفالگری بود
امیر از زبان مادری مادر چیزی نمی دونست. از این جا زیاد دل خوشی نداشت، می گفت:" مردم این جا با هم حرف نمی زنن من جایی رو دوست دارم که بشه با مردمش صحبت کرد، این جا همه هدفون تو گوششون و کاری به هم ندارن". آب های آرام و زلال و دوست داشت نه آب دریاچه ی شهر خودشونو، معتقد بود که اگر سیاست دست دانشمندا بود اوضاع جهان بهتر بود! در جواب من که گفتم:" البته سیاست خیلی پیچیدست"، گفت:"مطمئنا از مکانیک کوانتومی پیچیده تر نیست"! فیلمهایی رو دوست داشت که بشه در موردش فکر کرد و می گفت:"یکی از بهترین فیلمهایی که دیدم، یه فیلمی بود به اسم...ده...فکر کنم، نمیدونم مال کی بود... ولی ازون فیلمها بود که بدون پول زیاد عالی بود"، گفتم بهش که فیلم مال کیا رستمیه، ولی من ندیدم
می گفت:" هیچ وقت عضو ارتش نمی شم و برام مهم نیست که سیاست مدارا چی میگن فقط برام سرنوشت و سلامتی آدم هایی مثل مادر بزرگم تو ایران مهمه" بعد، چند لحظه تو فکر رفت و دیگه فقط از کارگاه سفال گری گفت
۱ نظر:
kheili khosh gozasht. in pesar kheili agha bood, harfash bara manam kheili jaleb bood, vali to kheili ghashang az harfash neveshti, man mikhastam haminaro benevisam nemitoonestam be in ghashangi benevisam.
ارسال یک نظر